شبها وقتی می خوام بخوابم موج افکار و نوشته ها به ذهنم هجوم میارن و من گاه عاجزانه و گاه پیروزمندانه اونها رو از ذهنم دور می کنم.
اما الان دیگه واقعا...
الان اینجا نشستم و منتظر اعلام نتایجم.یه سره هم غلط تایپ می کنم ، پاک می کنم ، باز دوباره غلط...
ازین حرف ها بگذریم ، این چندوقت فیلم زیاد دیدم...
آره ! فکر خوبیه ! الانم میشینم فیلم میبینم، همزمان که منتظر نتایجم...
حیف بلاگم خواننده نداره ، وگرنه می گفتم : keep your fingers cross
یا یه همچین چیزی.

خیلی دلم می خواد بنویسم ٬ ایده ها و نظرات تو ذهنم میان و میرن ٬ اما انرژی قلم برداشتن نیست. اشکالی نداره ٬ بذار گم بشن.

« زندگی در پیش یا پس... ؟!»
همیشه و همه جا ، چنین بحثی وجود دارد و غرق شدن در گذشته ٬ نفی ٬ و امید داشتن به آینده ی بینهایت تائید شده است.
ولی از یاد بردن گذشته و در نظر نگرفتن آینده ، ممکن نیست.
هرکسی حسرت لحظه های از دست رفته ی خود را می خورد. چه بسا آنهایی که شعار امید به آینده را می دهند. معدود افرادی هستند که فقط نگاهشان به طور مطلق سوی آینده است.
همینطور گاه به گاهنویسنده هایی پیدا می شوند که شعار گونه به بیان این مطلب می پردازند ، اما چه بهتر است واقع گرایانه
اینکار را بکنند.
مانند نویسنده ی کتابی که اخیرا خوانده ام. رومن گاری.
رومن گاری در کتاب زندگی در پیش رو ، برخلاف خداحافظ گری کوپر ( پست قبلی ) به کلمات قلنبه سلنبه و اداهای روشنفکرانه رو نیاورده است ، بلکه لغات به ظاهر پیچیده خود از پسر بچه ای 14 ساله بیرون می کشد... یا بهتر
بگویم ،11 ساله .
راوی کتاب ٬ مومو ( مخفف محمد ) عرب زاده ایست که دریکی از پرورشگاه های غیر قانونی بچه جنده ها در پاریس بزرگ شده است .او به زبان معمول بچه های کوچه و خیابان صحبت می کند ٬ بسیار عامیانه و گاهی رکیک .
مومو پسریست خاص و حساس..
بچه ایست که با دیگر بچه ها فرق دارد. بچه ی خلق شده از احساسات یک بزرگسال. او همبازی همسالانش نمی شود.دوست دارد خود را قهرمان بپندارد و در تخیلاتش غرق شود تا در روزمرگیه بچه های هم سن و سالش.
کتاب حکم دفتر خاطراتیست که اتفاقات را بعد از رخ دادن تعریف
می کند ، نه اینکه همزمان با حوادث پیش رود...
و شما احساس می کنید ، نویسنده اکنون مردی شده است و به بیان خاطرات خود می پردازد. با بی سوادی توام با کلمات نیمه سنگین.
ولی خوب ، در پایان ٬ نتیجه فرق می کند.
رزا خانوم ، زن جهود سرپرست بچه ها خود روسپی بازنشسته ای است که برای امرار معاش به این شغل رو آورده است. با وجود
یهودی بودن ، به دین خود و بقیه حساسیتی ندارد و تنها مُسکِّن او ، تماشای پوستری از هیتلر است.
انسانی که نمادی از کوتاه و گذرا بودن دنیاست... و کسی که غرق در گذشته هاست.
این کتاب سرشار از تناقضاتی است که تنها هدف آن ها نشان دادن سیاهی و تباهی جوامع فقیر و کم سواد است...
آفریقایی هایی که به پاریس مهاجرت کرده اند ، اما هنوز به صورت قبیله ای زندگی می کنند.
عرب مسلمان که جاکش * می شود ولی پسرش را مسلمان می خواهد.
پیرمرد مسلمان قالی فروش عاشق قران و ویکتور هوگو است.
جاکشی که از روی غیرت ، یکی از بدکاره هایش را می کشد.
مرد دو جنسیتی که زنی دوست داشتنی و مهربان است...
و در نهایت پسری که می خواهد بزرگ باشد اما بچه است و وقتی می خواهد بچه باشد ، می فهمد بزرگ شده است.
کتاب جذابیت های خاص خودش را دارد...تعداد کاراکتر ها در آن آنقدر زیاد نیست که قابل تشخیص نباشد ، اما کم
هم نیست... نویسنده همانقدر بی اهمیت از کنار افراد و توصیف آن ها رد می شود که ما در زندگی روزانه خود این کار
را انجام می دهیم.
نثر لطیف ، اما گاهی گیج کننده است.ولی ترجمه بی پرده و بدون ترس خانم لیلی گلستان ، شما را وادار به خواندن می کند. ختم کلام اینکه ، من دراین کتاب ، چیزی نیافتم که مانع لذت بردنم بشود...
فعلا
* به مردانی می گویند که برای زن ها شریک جنسی پیدا می کنند.
اينم آپ سال ۸۷ براي خالي نبودن عريضه ( همینجوریه
؟!)
تو اين چند وقت ٬ یکی از کتابای خوبي که خوندم ٬ خداحافظ گَري کوپراثر رومن گاری و با ترجمه سروش حبیبی بود.
واقعا خوب بود.
شديدا توصيه مي شود .
البته نمي تونم نظر قطعي بدم ،چون وسط درسا خوندم و تيکه تيکه...
ولي همونيم که خوندم ، چسبيد..
کتاب چند تا ويژگي خاص داره.
اوليش ، که شايد بعضيا نقص بدوننش ، ولي به نظر من جز نقاط قوت کتاب بود ، بي مقدمه شروع شدن داستان بود.
انگار که خيلي ناگهان ، آدم رو از سر جاش برداره ، تالاپي بندازه تو گرداب اتفاق.
البته اتفاقات چندان خاصي هم نه.
همون روزمرگی ها ٬ اما به روشی غریب !
دیگه اینکه ٬ زیادی گانگستریش کرده بود...
ولی خوب باز هم جذاب بود.
ولی آخرش داشت واقعا یک ماداگاسکار واقعی می شد... با بوی ماهی گندیده ! ( باید کتاب رو خونده باشین تا منظورم رو بفهمین
)
فقط يک مشکل داشتم تو خوندن کتاب.
اونم اين بود که وقتي کاراکترها از مکتب ها ، سياست ها و افراد مختلف برجسته کشورها صحبت مي کردن ، من نمي دونستم هرکدوم مربوط به چه سالي و گاهي هم مربوط به کجا بود. يعني تاريخ وقوع اتفاقات و انقلاب ها رو نمي دونستم.
يا اصلا خيلي از افراد برجسته رو نمي شناختم ( اقرار ![]()
ولي بازم لذت بخش بود.
حتما بخونيد...
آدم هاي خاص...
اتفاقات خاص...
ولی یه مقداری زیادی تريپ روشن فکری .
یعنی نمادینش کرده خیلی. البته ٬ اتفاقات در دوره ای می گذره که شاید واقعا همینجوره بوده و الان به نظر من ٬ درشت نمایی میاد.
پ. ن : من قبلا یکی دیگه از کتاب های رومن گاری رو خونده بودم. ۵-۶سال پیش ٬ " لیدی ال " همون موقع ٬ به نظرم خیلی قشنگ اومد ٬ اما نمی دونم اگه الان دوباره بخونمش ٬ نظرم چه خواهد بود.
پ. ن : موقع امتحاناس... بدجور اعصاب خورد کنه... سوالات نهایی امسال ، از همه سال ها سخت تره. امروز جبر و احتمال داشتیم. چند تا سوال آخرش با مال سال های پیش قابل مقایسه نبود حتی. آخه من اونارو حل کرده بودم. البته ، چندان بد نبود .
ولی بچه های مدارس عادی ، می گفتن میفتیم !
خیلی جالبن ! امتحان 120 دقیقه وقت داشت ، ما تا آخر نشستیم و آخرم ورقه ها رو از زیر دستمون کشیدن ، اما اونا ، یک ساعت اول نوشته ننوشته دادن رفتن ! بعد هم خوشحال !
به دوستم داشتم میگفتم اینا چه جوری انقد زود ورقه هاشون رو تحویل میدن !؟ از پشت سرم یکی از مسئول ها با عصانیت گفت : هیچی، سفید میدن ! یکی دوتا سوال رو می نویسن ، بقیه سفید !!! " گفتم خوب بعد مــــــیـــفــــتــــن!!!!! گفت :"بیفتن ! براشون مهم نیست ! "
واقعا شماها هم اینجوری بودین و یا هستین ؟!؟!
تازه اضافه شده : خوب ٬ من قبلا فک کردم همینقد توضیح کافیه ٬ اما برای اینکه مثل آزاد دچار مشکل نشین تو فهمیدن منظورم ٬ کمی بیشتر از کتاب میگم.
رومن گاری ٬ تو این کتابش با محوریت عشق ٬ زندگی جوونی آمریکایی که از آمریکا فرار کرده رو نشون میده.
لنی ٬ پسری بی شیله پیلس که عشق خودش رو در ارتفاعات جستجو می کنه. سطح دریا و پایین رو پست می دونه و از چوب های اسکیش جدا نمی شه.
او که تحصیلات زیادی نداره ٬ از چند مفهوم که دوستش در طالعش دیده گریزونه : ۱-ماداگاسکار ۲-مغولستان خارجی ۳-سرنوشت یونانی و ...
لنی فردی عامی ولی با اعتقادات خاصه. متنفر از جنگ در ویتنام و مشکلات روز آمریکا.
تو سایت رمز آشوب توضیحات جالبی راجع به سبکش گقته.اینکه اول بسیار خاص شروع کرده و الحق شاهکاریست ٬ اما نتوانسته آن را حفظ کند. که البته درسته کاملا.
البته یه ایرادی از آقای خالد رسوی پور می گیرم که موضوع داستان رو کاملا لو داده.
لنی ٬ با دوست منحرف خود و جمعی دیگر از آدم های آویزون در کوه زندگی می کنن. صاحب خونه که مرد همجنس بازیه ٬ به دلیل انواع آلرژی ها نمی تونه در ارتفاعات پایین زندگی کنه. یه جمع عجیب غریب ... هم گریزون از شعر ٬ هم شاعر پیشه . هم خودخواه ٬ هم نوع دوست.. هم ..
در اینجا ٬ گاری ٬ برای نشون دادن عقایدش در مورد عشق ٬ نیاز به به وجود آوردن شخصیت زنی را دارد که هم آنقدر جذاب باشد که بتواند توجه لنی را به خود جلب کند ٬ هم چنان رفتاری داشته باشد که لنی بی قید و بند رو بتونه اسیر عشق کنه.
خوب ٬ حالا دیگه اینجا تصمیم با خودتونه که بگین این ایراد و نقطه ضعفه ٬ یا جز نقاط قوتشه.
البته نظر من اینه که وجودش یه مقداری لازم بود. نمیشه فقط ایراد گرفت. چون در غیر اینصورت ٬ داستان می شد یک کتاب سرشار از عقاید سوسیالیستی و لیبرالیستی و چه می دونم ازین حرفائه گنده گنده ی روشن فکری. ولی اینجا ٬ گاری زده کاسه کوزه ها رو بهم ریخته.
در حقیقت ایجاد تناقض کرده.
همون تناقض که خیلیا در طول زندگیشون دچارش میشن. نه هم نگین. چون اگه اینطور باشه ٬ خود رو گول زدنه.
دیگه نمی دونم چی اضافه کنم.
به هرصورت ٬ کتاب جالبیه.
با خیلی از شاهکار ها نمیشه مقایسش کرد ٬ اما اگه چه می دونم ٬ خیلی سخت گیرین تا وقتی شاهکارهای تو لیستتون تموم نشده ٬ نخونین. اما اگه کمی ایزی گوئینگین و می تونین از لحظات لذت ببرین ٬ حتما بخونیدش.
فعلا![]()
راستی ٬ ۱۰ روز دیگه دیپلمه میشم تازه ![]()
سلام
امیدوارم همه اون دوستام که عادتِ سرزدن به وبلاگ من را داشته اند ، دلیل تعطیل بودنش رو درک کنند...
راستش الان می خوام برای جبران ، نظر کوتاهی راجع به بهترین کتابی که تو این چند وقت خوندم ، بنویسم.
سی بل
فلوریتا شرایبر
واقعا نمی دانم در مورد این کتاب فوق العاده باید از کجا شروع کنم !
اول از همه : اگه جایی به چشمتان خورد ، حتمن ِ حتما بخریدش !
دو اینکه متاسفانه این کتاب تجدید چاپ نمی شه و کتابی که من خریدم ، چاپ سال هفتاد و شش است !
سوم: جالب اینه تا قبل از خریدن این کتاب ، هیچ اسمی راجع به آن نشنیده بودم !
چهارم : از علامت تعجب های آخر سطور تعجب نکنید ! چون از نوشتن راجع به این کتاب شدیدا هیجان زده ام!
این کتاب ، بر اساس زندگی واقعی زنی با نام مستعار سی بل ایزابل دورست است.
که با جستجو در اینترنت ، توانستم نام واقعی این خانم را پبدا کنم . شرلی اردل میسِن . متولد ژانویه 1923 که در ف
وریه
1998 در گذشت.
( حقیقتش جستجو برای پیدا کردن نام و عکس این خانم ، هر چند چندان مشکل نبود ، برای دیوید عزیزم
بود که علاقه زیادی به این کتاب نشون داد .)
شرلی میسن (سی بل) ، خانمی مبتلا به بیماری تعدد شخصیت . شونزده شخصیت جدا گونه... که در
نهایت همه آن ها جنبه هایی از سی بل ایزابل دورستِ سرکوب شده اند.
شخصیت هایی ، با ویژگی های رفتاری ، دوستان و علاقمندیهای مختلف و گاه متضاد، و همچنین ظاهر
و اندام های متفاوت.
نویسنده این کتاب ، خانم فلوریتا شرایبر ، ناظر بر روند درمانی سی بل توسط دکتر کورنلیا ویلبر بوده
و طبق اشارات کتاب ، درمان و در واقع ملاقات با چنین موردی ، جز اولین نمونه های حاد بیماری تعدد
شخصیت بوده است .
شخصیت های هفده گانه سی بل ، در تاریخ های متفاوتی متولد شده بودند که خلاصه ای از ویژگی آن ها و تاریخ تولدشان را در اینجا می آورم :
1.سی بل ایزابل دورست :شخصیت اصلی و به انتها رسیده.مامنی جهت سایر شخصیت ها.1923
2.ویکتوریا آنتوانت شارلو : زنی بلوند ، زیبا و باهوش.مرکز تصمیم گیری های مهم سی بل . به گمانم ، فرانسوی تبار. متولد 1926 ( یعنی در 3سالگی سی بل متولد شده است .)
3 و 4. پگی لو و پگی آن بالدوین : دخترهایی شیطان و تندخو . 1926
5.ماری لوسیندا ساندرز دورست : شخصیتی دلسوز با احساساتی مادرانه نسبت به بقیه شخصیت ها.کمی چاق و گریان .متولد 1933
6.مارشا لین دورست : نقاش و نویسنده . شخصیتی تقریبا کم رنگ و کم پیدا در زندگی سی بل . که گاهی علایق و توانایی های متفاوتی در نقاشی با سی بل دارد.زیبا و جذاب.1927
7.ونسا گیل دورست : شخصیتی بسیار زیبا ، جدی و همراه همیشگی مارشا.1935
8.مایک دورست : مذکر ! نجار و معمار با هیکلی مردانه. 1928 ( واقعا شگفت آوره، نه ؟!)
9.سید دورست : دیگر شخصیت مذکر . نجار و فنی کار. با ظاهری کاملا متفاوت از مایک و سی بل.1928
10.نانسی لو بالدوین : علاقمند به سیاست ، جهت تکمیل فلسفه مسیحیت ! ( تاریخ تولد : نامعلوم )
11.سی بل آن دورست : ترسو و رنگ پریده .1928
12.روتی دورست : کودکی که چه از نظر جسمی ، و چه شخصیتی ، رشد نکرده است. ( تاریخ تولد : نامعلوم )
13.کلارا دورست : کاملا مذهبی و ایراد گیر. ( تاریخ تولدش مشخص نیست )
14.هلن دورست : ترسو ، ولی مصمم. با موهایی قهوه ای و لب هایی باریک. 1929
15.مارجوری دورست : زنی با نشاط ، سبزه و ریز نقش.1928
16.بلوند : بدون نام و نوجوان .1946
17.سی بل تحول یافته : شخصیت هندهم.ترکیبی از سایر شخصیت ها.1965
خانه ای که شرلی میسن در آن متولد شده بود ، متعلق به مردی تقریبا متمول و تامین بود. پدرش . والتر میسن.
او تحت نظر هتی ، مادرش بزرگ شد.در واقع زیر شکنجه های او.
هتی ، زنیست که بیشتر شخصیت های هفده گانه از آن هراس دارند و در واقع ،او مسبب به وجود آمدن آن ها است.
مادر در کتاب چهره ای بسیار منفی دارد ، ظاهر سلطه جویانه و حرکات ناسالم او ، ناخودآگاه خواننده را از او دلزده می کند.
و در پایان طبق تشخیص دکتر ویلبر ، مبتلا به شیزوفرنی معرفی می شود .
در اواسط کتاب، بخش هایی که روانشناسِ سی بل ، برای ریشه یابی عامل به وجود آمدن شخصیت های متفاوت به بررسی
گذشته او می پردازد ، یکی از اعجاب انگیزترین و تلخ ترین حقایقیست که تا به حال خوانده
یا شنیده ام.
بی تفاوتی های پدر سی بل در مقابل او ، محروم شدن سی بل خردسال از محبت مادربزرگش
و در نهایت رفتارو شکنجه های سادیستیک مادر که گویا برای مصلحت سی بل دست به
کارهایی می زند که از یک ذهن سالم ، کاملا بدور است .
سی بل دورست ، به خاطر بیماری اش، که خود به طور کامل از آن آگاه نیست ، بسیار
فردگرا و انزواطلب است ، زیرا از کودکی بارها و بارها شخصیت های گوناگون کنترل
او را بدست می گیرند و او در زمان گم می شود ، همچنین در فاصله های زمانی که خودش نبوده ، هیچگونه خاطره ای در ذهنش نقش نمی بست و ناگهان خود را در موقعیت هایی
می یافت که تصورشان را هم نداشت.به همین دلیل او فقط بیماری خود را نوعی گم شدن
در زمان ها می دانست و از وجود هیچ کدام از شخصیت ها آگاهی نداشت.
در واقع ملاقات با دکتر ویلبر و جلسات درمانی ، عاملی برای پیوند او با سایر
شخصیات هاست.
نکته جالبی که وجود دارد این است که همه شخصیت ها ، از بدو تولد خود، همه چیز را به خاطر میاورند. یعنی از سه سالگی سی بل . که به عقیده من نشان دهنده دخالت ضمیر
ناخودآگاه سی بل در به وجود آوردن این شخصیت ها است.
زیرا در حالت طبیعی ، یک کودک سه ساله ، هرچند نابغه ، نمی تواند جزئیات را اینگونه دقیق به خاطر آورد.
خوب ، بیشتر از این در مورد محتوای کتاب صحبت نمی کنم. تا هم علاقه و هم کنجکاوی شما را تحریک کرده باشم.
اما هیجان آور ترین قسمت برای من ، حقیقی بودن آن است.
این مطلب رو یه هفته ای بود که شروع کرده بودم که فرصت تموم کردنش پیش نیومد.
اما گفتم تا قبل شروع سال 87 ، تموم کنمش.
نمی خواستم مطلبم دو ساله بشه !
برای همه دوستام آرزوی سالی خوب ، خوش و سرشار از سلامتی و موفقیت رو دارم.
شما هم برای من آرزوی سلامتی و اراده و موفقیت بکنید .
ممنون
نوروز مبارک
جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و باز بر زمین می زندش

حالا لینکش اینه : http://www.youtube.com/watch?v=yh1XRzguY5I
اما چون مال یوتوبه ٬ باید از فیلتر شکن برای دیدنش استفاده کنین
پ.ن : از همه معذرت می خوام که جواباتون رو نمی تونم بدم. به خدا وقت نمی شه!
همش درس درس درس... ![]()
دیروز یه پست خوب و طولانی نوشتم...
از فمنیسم...
از نفی اون...
از بی عدالتی...
از خواستن برای داشتن حداقل ها ...
از دلارام...
از زهرا....
اما نیست !!
انگار اصلا نبود ![]()
در پي اعمال سهميه بندي جنسيتي در کنکور امسال صورت مي گيرد /
اعتراض حقوقي نهادهاي مدني زنان به سازمان سنجش
![]() |
گروه اجتماعي، مريم حسين خواه: با نتيجه ندادن اعتراضات به اعمال سهميه بندي جنسيتي در کنکور امسال، نهادهاي مدني زنان درصدد سازماندهي اعتراض حقوقي به اين اقدام تبعيض آميز هستند.
کميسيون زنان دفتر تحکيم وحدت، شبکه وکلاي داوطلب و گروه ميدان زنان با انتشار فراخواني از دختران شرکت کننده در آزمون دانشگاه که به سبب سهميه بندي جنسيتي در رشته هايي پايين تر از رتبه علمي شان پذيرفته شده يا به کل از کنکور سراسري رد شده اند، درخواست کرده با ارائه پرونده علمي خود به ديوان عدالت اداري شکايت کرده و از نظر حقوقي مساله را پيگيري کنند.
«شادي صدر» عضو شبکه وکلاي داوطلب با اعلام اين مطلب به اعتماد گفت:«برنامه ما اين است که هر يک از وکلاي داوطلب پيگير پرونده يکي از شاکيان باشد و با ارائه کارنامه آن فرد به يک کارشناس رسمي آموزش در دادگستري و تطبيق آن با رشته يي که قبول شده، نسبت به سهميه بندي جنسيتي اعمال شده به ديوان عدالت اداري شکايت شود.» به گفته وي با وجود اينکه سازمان سنجش به صورت رسمي اعمال سهميه بندي را نپذيرفته است، اما در پاسخ به اعتراضات دختران مراجعه کننده، اين مساله را دليل پذيرفته نشدن آنها يا پذيرفته شدن در رشته هاي پايين عنوان کرده است.
از همين رو اين نهادهاي مدني با صدور فراخواني خواستار توجه عمومي به اين گونه اعمال تبعيض ها و نيز اقدام عملي در اعتراض به آن شده اند. در اين فراخوان آمده است: «اطلاعات جمع آوري شده از دانشگاه هاي مختلف حاکي از آن است که اين سهميه بندي نه فقط در رشته هاي پزشکي بلکه در تمامي رشته هاي فني و مهندسي و حتي علوم انساني نيز اعمال شده است. نحوه اعمال سهميه بندي جنسيتي در کنکور امسال به اين ترتيب بوده که براي پسران يک سهميه حداقل 40 درصدي در نظر گرفته شده است: به صورتي که در تمام رشته ها تعداد پسران پذيرفته شده، حتي اگر رتبه هايشان بسيار پايين تر از دختران باشد، نبايد کمتر از 40 درصد کل ظرفيت شود.»
اين فراخوان، آمادگي اعضاي شبکه وکلاي داوطلب را براي برعهده گرفتن وکالت داوطلبان دختر کنکور امسال که به سهميه بندي جنسيتي معترض اند و قصد شکايت به ديوان عدالت اداري و پيگيري حقوقي پرونده خود را دارند اعلام کرده است. نهادهاي مدني صادرکننده اين فراخوان در حال حاضر در پي جمع آوري مدارک لازم هستند و اعلام شکايت از سازمان سنجش به ديوان عدالت اداري از اواخر آبان ماه آغاز خواهد شد. دختران داوطلبي که به سبب اين سهميه بندي مورد تبعيض قرار گرفته اند مي توانند از طريق نشاني پست الکترونيکي sahmieh@gmail.com با شبکه وکلاي داوطلب در ارتباط باشند.
با وجود اينکه در دفترچه آزمون سال جاري، ظرفيت ها به نسبت پنجاه - پنجاه بين پسران و دختران اعلام شده بود اما در عمل و براساس شواهد و قرائن موجود، 70 درصد ظرفيت رشته هاي پزشکي (شايد هم بيشتر)به پسران و مابقي به دختران اختصاص داده شد که اين نحوه گزينش، تعداد قابل توجهي از دختران مستعد را از ورود به رشته پزشکي محروم کرده است تا آنجا که برخي پسران با رتبه 3000 و حتي بنا بر بعضي شنيده ها با رتبه 4000 در رشته پزشکي پذيرفته شده اند اما دختران داوطلب با رتبه هاي بين 1200 تا 1900 از اين قافله عقب مانده اند. بر اساس اعتراضات دختران دواطلب کنکور، در بسياري ديگر از رشته ها نيز وضعيت به همين منوال بوده است.
اين در حالي است که سال گذشته و در پي طرح سهميه بندي جنسيتي در مجلس، نمايندگان مجلس و مسوولان وزارت علوم به شدت با اجراي اين طرح مخالفت کرده و مانع از تصويب آن شدند، با اين وجود سازمان سنجش امسال، بدون اعلام قبلي و به صورت غيررسمي اقدام به اعمال اين سهميه بندي کرده است.
روزنامه اعتماد > شماره 1530 12/8/86 > صفحه 18 (اجتماعي) > متن
پ.ن : امروز ۱۴ امه ،این پست رو دیروز زدم ! روز دانش آموز بود خیر سرمون !!!
آخی... طفلی وبلاگم...
روزهای تجربه مدرنیته ...![]()
نرم افزار کاربردیه که الان آپلودش کردم.
۱۸۵ کیلو بایت هم هست فقط.
دانلودش کنین :
----
هیچ احساس نمی کنید موقع خوندن مطالب چشماتون کمتر اذیت می شه؟
خوب ٬ باید از انیس عزیز به خاطر اینکه وقت گذاشت و وبلاگم رو سرو سامون داد تشکر کنم ...
ممنون ![]()

انگار گفته بودی لیلی
نویسنده : سپیده شاملو
خواننده : صدف
امتیاز : نمی دونم !
انگار گفته بودی لیلی ، کتاب خوشگلی بود با جلد تمام صورتی ، پس از دیدنش نتوانستم در مقابل وسوسه ی خریدش مقاومت کنم !
ولی...
باید بگویم بین ظاهر و محتوای کتاب تفاوتی غیر قابل درک وجود داشت !
جلد صورتی... که آدم رو یاد آدامس توت فرنگی می اندازد ٬ با محتوایی تلخ تر از قهوه...
نمی گویم کتاب بدی است ، یا ضعف نوشتاری دارد ، اما بسیار سیاه بود البته شاید بیشتر برای من ، یعنی برای یه دختر.
زیرا کتاب ٬ کتابیست بیشتر زنانه .
موضوع نامه های پراکنده شراره به همسرش علی است ، همسری که در اثرافتادن بمب بر روی خانه مجاور کشته شده است.
سبک کتاب ، سبک نوینیست ، که جدیدا در ایران بسیار مورد توجه قرار گرفته است ، سیال ذهن .
نویسنده از زمانی به زمان دیگر و از فکری به فکر دیگر سفر می کند و این ، تیرگی داستان را بیشتر و بیشتر می کند.
فلش بک های بی نظم و خاطرات در هم پیچیده . گذشته و حال در هم تنیده اند ٬ طوری که آن ها را نمی شود از هم تفکیک کرد.
در این میان موضوع به خواهر زیبا روی علی کشیده می شود ، مستانه ، زنی که مورد توطئه قرار می گیرد.
داستان ، داستانی ایرانی و عاشقانه نیست ، داستانیست واقعی ، اما در عین حال تخیلی!
تخیلی از این حیث که این همه سیاهی و بدبختی نمی تواند وجود داشته باشد.
از این که هرچقدر هم که منفی اندیش باشیم ، نمی توانیم با چنین زاویه دردناک و سیاهی به مسائل نگاه کنیم.
اما در عین حال حقیقی ... .
حقیقت و خیالاتی که بیش ازحد در یکدیگر پیچیده و تلفیق شده اند .
شخصیت های اغراق آمیز و غیر واقعی.
حملات عصبی گمراه کننده و هیستریکی .
در گیری های چند ذهن مالیخولیایی و ..
با این حال ٬ بیش از این توضیح نمی دهم تا گمراه نشوید ، اما اگر این کتاب را دیدید ، فرصت خواندنش را از خودتان نگیرید .
مرشد و مارگریتا
نوشته میخائیل بولگاکف
مترجم : عباس میلانی
خواننده : صدف
امتیاز : 5 از 5 !
من همیشه عادت دارم اغراق آمیز صحبت کنم ، اینطور نیست ؟!
به هر صورت ، چه اغراق نامیده بشه چه نه ، من به این کتاب 5از 5 میدهم.
گاهی وقت ها پیش می آید که ما خودمان ، باعث کوته فکری خودمان می شویم ، هر چند بهتر است بگویم : همه اوقات.
در داستان های دینی ما، همیشه شخصیتی جاوید و حذف نشدنی وجود دارد ؛ ابلیس ، یا بهتر بگویم شیطان !!
انسان طبیعتی آنقدر ضعیف دارد ، که همیشه دنبال منبعی برای توضیح پلیدی های وجود خودش است.
پس چه بهتر که شیطانی وجود دارد که همه تقصیر ها را به گردن بگیرد !
یا بهتر بگویم ؛ چه خوب که شیطان وجود دارد که تقصیرها را به گردن او بیندازیم !
اگر به فلسفه یین ینگ معتقد باشیم ، وجود بدی امری مسلم است ، اما حضور شیطان ... ! خوب، توضیح ناپذیر است.
همانقدر که به وجود فرشتگان می توان اعتقاد داشت ، می توانیم از وجود ابلیس نیز مطمئن باشیم.
حتی در علم جدید نیز ، به وجود این تقابل اشاره شده ، هرچند در فیزیک نوین ، علت این ها را منابع انرژی سوق دهنده به خوبی و بدی می دانند ، پس امروزه بحث درمورد هرگونه فرشتگان ، شیطان ، ارواح موزی و غیره منتفی است. پس عاقلانه تر است دور این موضوع خط کشیده و از بحث اصلی دور نشویم . ![]()
نمی دانم کتاب مورد نظر را مطالعه کرده اید یا نه ، اگر نه ، ضرر کردید ، اگه هم بله ، پس لطفا نظرات شخصیتان را بگویید تا من از گمراهی و اشتباه در بیایم.
زیرا در عین حال که فکر می کنم هیچ چیز از این کتاب نفهمیده ام ، تصور می کنم ، شاید کمی از داستان و عناصر آن را درک کرده باشم...
اما مرشد و مارگریتا ... 
آیا همه چیز بر اساس تقدیر انجام می شود؟! همه چیز از قبل رقم خورده است ؟!
یا هرچه هست ، تصادف و اتفاق؟!
ورود مارگریتا به فضایی که آلوده از تاثیرات شیطان است . آیا این یک اتفاق است ؟!
همراهی پروفسور ولند یا بهتر بگویم ، همان شیطان ، در مهمانی قاتلین ،
جانی ها ، گناهکاران و ... !
مهمانی که من را به یاد فیلم چشمان باز بسته انداخت !
نمی توانم دلیلی پیدا کنم ، اما هرچه هست ، شباهتی غیر قابل انکار بین این دو
موقعیت تصویر شده وجود دارد . شاید وجود همان دلیل معروف بدی ها ،مستر سیطان ! و باعث شد تا زاویه ای جدید برای درک این کتاب و آن فیلم به دست آورم.
من به شیطانی با چهره سیاه و سوخته ، کثیف و با بوی تعفن عادت دارم نه شیطانی با هیبت، شیک پوش و جاسیگاری طلا.
شیطانی که حتی به عشق سر تعظیم فرود می آورد.
شاید پروفسور ولند زیادی برای شیطان بودن خوب است...
دوست عزیزی در رابطه به این کتاب به من گفت :" متوجه محاکمه شدن مسیح
توسط شیطان شدی؟!"
خوب ، باید بگویم ، نه!
شاید احتیاج باشه کتاب را دوباره مرور کنم ، اما واقعا چنین چیزی به ذهنم نرسید .
محاکمه شدن انسان ها توسط شیطان را به خوبی دیدم ، اما مسیح... نه !
نمی توانم بگویم واقعا هدف نویسنده از این کتاب چه بوده است .
آیا فقط داستانی علمی و تخیلی یا چیزی ورای آن ؟!
من با خواندن و تفکر در این کتاب فقط توانستم تکه های پازلی را پیدا کنم که
نویسنده در لا به لای سطور پراکنده ساخته بود ، اما موفق به حل کردن و
کنار هم قرار دادن این تکه ها نشدم.
کتاب سرشار از نمادها و استعاره هاست که درک بسیاری از آن ها برای من غیرممکن بود.
پس بیشتر از این در مورد این کتاب صحبی نمی کنم .
ولی می توانم بگویم در جای جای کتاب ، با اشتباهات نگارشی که ناشی از ترجمه شتابزده آن است برخورد می کنیم.
البته ، ممکن است در چاپ جدید تصحیحات و تغییراتی اعمال شده باشد ، ولی کتاب چاپ پارسال ، شامل اشتباهاتیست که می توانید نمونه ای از آنها را در سایت مکتوب اقای مهاجرانی مطالعه کنید.
چند وب نوشته دیگر درباره این کتاب :
تصویر از سایت : کسرا یوسفی
Believe
I don't believe in trouble
I don't believe in pain
I don't believe there's nothing left
but running here again
I don't believe in promise
I don't believe in chance
I don't believe you can resist
the things that make no sense
I don't believe in silence
cos silence seems so slow
I don't believe in energy
the tension is too low
I don't believe in panic
I don't believe in fear
I don't believe in prophecies
so don't waste any tears
I don't believe reality would be
the way it should
But I believe in fantasy
the future's understood
I don't believe in history
I don't believe in truth
I don't believe that's destiny
or someone to accuse
I believe, I believe!!!
I don't believe in trouble
I don't believe in pain
I don't believe there's nothing left
but running here again
I don't believe in promise
I don't believe in chance
I don't believe you can resist
the things that make no sense
I don't believe in silence
cos silence seems so slow
I don't believe in energy
the tension is too low
I don't believe in panic
I don't believe in fear
I don't believe in prophecies
so don't waste any tears
I believe!!!
I want you to try, try
to needing to know why, why
No kidding, no sin, sin
No running, no win, win
I believe!!!
No angels, no girls, girls
No memories, no Gods, Gods
No rockets, no heat, heat
No chocolate, no sweet, sweet
I believe!!!
I want you to try, try
to needing to know why, why
No kidding, no sin, sin
No running, no win, win
No angels, no girls, girls
No memories, no Gods, Gods
No rockets, no heat, heat
No chocolate, no sweet, sweet
No feeling, no secrets...
The silence you feel...
which hides you from
the real...
I want you to try, try
needing to know why, why
[keeps repeating, becomes blurred & indistinguishable....]
I believe, I believe!!!










